تبلیغات
JavaScript Free Code hot love is soon cold


hot love is soon cold

 

.



 
من متهمم و بس

نامه به تو ,

به یاد گذشته نشستم و مینویسم ،نمی دونم از چی برای كی واصلا برای چی؟

نمیدونم نوشتن رو از كی شروع كردم،آن هم برای تو

شاید اولین بار همون آبان 84بود كه با یه التماس دعا شروع شد

می دونم یادت نیست،مثل همه ی گذشته ای كه از یاد بردی ،مثل همه ی اتفاقاتی كه فرداش هم یاد نیاوردی ،دیروزی رو كه من درآن بودم.

امروز ننشستم كه متهمت كنم ؛نه

باور كن متهم همیشه من بودم ؛متهم همه ی بدی هات من بودم،پرسیدم چرا؟و متهم شدم محكوم به دروغ شنیدن،معلق بودن،با اضطراب عاشق بودن،با ترس نفس كشیدن....

فهمیدن همه اینا سخته چون تو نه من بودی و نه من تو .

امروز بین همه فراموشی هات باور كن،باور كن كه متهم همه جنگها من بودم و فراموش كن،چیزی از خوبیها و سوكوتم رو به یاد نیار.آسوده از بین خاطراتی كه به یاد نداری بدیهام رو به یاد بیار و راحت فراموشم كن.

حتی حواست رو جمع كن از جایی نگذر كه از سیاهچال خاطراتت ،خاطری از من رو به یاد بیاری.

مثل من نباش

تقویم نداشته ات رو ورق نزن، دنبالم نگرد خاطره ای رو زنده نكن. راضی به خیس شدن چشمای قهوه ای رنگت هم نیستم،با خیسی چشمای خودم می سازم.

یاد مغرورانه هامون هم نیافت،یاد لجاجت هامون هم نیافت،نمی خوام صدای جلز و ولز قلبت بشنوم.راضی به سوختن قلبت هم نیستم.با آتش دل خودم میسازم.

می سازم

مثل همه چند ماهی كه ساختم و نفهمیدی چطور

مثل همیشه

مغرورانه برو

نگاهی به من،خودت گذشته كارهات

ننداز

من متهمم

شاید این جزا برای جرمم كم بود

چون متهمم

آسوده بروووووو

 

 

آنقدر دل كندن از تو سخت است كه در آخرین كه از آخرین واگن قطار نشسته ام تا هرچقدر می شود.............

......

.......

.....

......

......

......

دیر تر تركت كنم

 

 

نوشته یARAM در شنبه 13 مهر 1387 و ساعت 12:10 ب.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ شنبه 13 مهر 1387 و ساعت11:10 ق.ظ
بسته بیسكویت

عمومی ,

زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید
.

او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد
.

در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند
.

وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
.

پیش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه كرده باشد


ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت ، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد
.

وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود ، پیش خود فكر كرد
:

«
حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟
»

مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصفش را خورد
.

این دیگه خیلی پررویی می خواست
!

او حسابی عصبانی شده بود
.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت
.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده
!

خیلی شرمنده شد
!!

از خودش


بدش آمد
. . .

یادش رفته بود كه


بیسكویتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود
.

آن مرد بیسكویتهایش را با او تقسیم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد

نوشته یARAM در یکشنبه 13 مرداد 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
پیشرفت.....

عمومی ,

 

 یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود

 (( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم .

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است

.

این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد

!!

کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد

.

آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود

((

:تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید.))

زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان،والدینتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند،دستخوش تغییر نمی شود

.

زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید

.

مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است

.

خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید

.

دنیا مثل آینه است

.

نوشته یARAM در شنبه 5 مرداد 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 مرداد 1387 و ساعت10:07 ق.ظ
عکس

عمومی ,

نوشته یARAM در پنجشنبه 3 مرداد 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
روز زن مبارک.....

تبریک تولد ,

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-
این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است،
تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها
واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان
می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند Smiley

 rooze zan mobarak

نوشته یARAM در دوشنبه 3 تیر 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
خاطره....خاطره ..خاطره...

نامه به تو ,

همه جا همه کس و همه جا خوابن و تو بیداری نمی دونی چرا

اصلا چرا شروع کردی نوشتن

 واسه چی؟

حرفای آخری که شنیدی یادت میاد

نمی دونی بخندی به حرفش یا نه اشک بریزی

یاد خاطره افتادن واسه ماهی یه بار

دو ماهی یه بار

و واسه تو چی؟

هر هفته راهی و می ری و میای و هر روز باز خاطره

حتی خاطره جاهایی که نبوده و تو یاد داری که با یادش از اون جا عبور کردی

هنوزم علف های بین راه که تو اردیبهشت سبز شده بودن هنوز هم خاطراتتو یاد میاره

قهر اون روز و با چشای بسته نگات کردن

یاد چشات همون روز که می خواستم دل سیر ببینمت و انگار با وجود چشم بر هم نزاشتن از تو باز هم نشد.....

هنوز باور نمی کنی یه موضوع به اون سادگی.................

به قول تو

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را اسمان پر ستاره نادهده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

امروز چقدر دلم گرفته

التماس دعا

و من رفتم

نمی دونم تا کی

 

نوشته یARAM در سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
با خودت ببر...

عاشقانه های من ,

چیزی از این روزها را با خودت ببر

کمی از باران دیشب که اشک‌هایم را شست

یا توفان هفته گذشته که خنده‌هایم را چنگ زد

چیزی از این روزها که من باشم

لحظه‌ای از آغوشم

سرم روی شانه‌ات

یا لبخندم روی چشمانت

چیزی از این روزها را با خودت ببر

چیزی که من باشم

یارای فراموش شدنم نیست...

yaraye faramoshiam nist

نوشته یARAM در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 و ساعت 06:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
نازنینم یا تو یا مرگ.

عاشقانه های من ,

 

 

از جداشدن نوشتی رو تن زخمیه هر برگ.

.گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.

.به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار

..تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار..

.بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واست گریه نکردم

..سر رو شونه هات نذاشتم

مثه دستات سرد سردن

من که تو بمبست غربت زخمی از اوار پاییز

فکر چشمای تو بودن

با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلتی بودنه با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

نوشته یARAM در جمعه 12 بهمن 1386 و ساعت 09:02 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
فراقی

عاشقانه های من ,

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تورا طلب می کنم!

بر پشت سمندی

گوئی

نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه ای بیهوده است.

بوی پیراهنت

اینجا

و اکنون......

کوه ها

در فاصله سردند

دست در کوچه بسته

حضور مانوس دست تورا می جوید.

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند.

بی نجوای انگشتانت

فقط........

جهان از هر سلامی خالی است

احمد شاملو

 

نوشته یARAM در دوشنبه 24 دی 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 24 دی 1386 و ساعت02:01 ق.ظ
برای هیچ کس...

عاشقانه های من ,

باز زمستون

برف و تگرگ و بارون

یادِ روزای جدایی

جای خالیت......

یادم اومد که گفتی

می ری که بر نگردی

یادم اومد اشکهام

می بارید از چشمهام

ناگهان بادی و زید

ردِ پاهاتو دزدید

رفتی اما ردِ پاهات

مونده در خاطراتِ آخر من

 

نوشته یARAM در یکشنبه 16 دی 1386 و ساعت 10:01 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  حرف دل تو چیه؟ » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

كلیه حقوق این وبلاگ محفوظ می باشد.

 هر گونه كپی برداری از مطالب این وبلاگ ممنوع می باشد.


طراح قالب : رسانه!